محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

21

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نگاه همى داشت . چون بامداد ببود و روز گرم شد ، ابرى بيامد چند سپرى بزرگ و از بر سر پيغامبر عليه السلام بيستاد و سر او را سايه همى داشت . اين بحيراى راهب آن بديد ، در صومعه بگشاد و بيرون آمد . و مردمان هنوز خفته بودند . پيغامبر را بر كنار خويش بر نشاند و او را از كار او بپرسيد و از اندرون مادرش و از خويشان و دايه اش پرسيد . و هر چه بحيرا از وى همى پرسيد ، پيغامبر او را جواب همى داد ، و بحيرا را از كتاب راست همى آمد . پس بحيرا آنگاه به ميان دو كتف پيغامبر عليه السلام بنگريد . آن مهر نبوّت بديد و آن شرف او بديد ، بر آنجا بوسه داد . و چون ابو طالب بيدار شد ، بحيرا گفت : اين غلام ترا چه باشد . ابو طالب گفت : اين پسر من است . بحيرا گفت : يا با طالب ، نشايد بودن كه پدر اين غلام زنده بود ، مرا راست بگوى ، چه دروغ اندر شرف عرب نشايد . ابو طالب گفت : اين برادرزادهء من است و لكن بر من از فرزند گرامىتر است و دوستتر . بحيرا گفت : اگر مر او را چنين دوست دارى كجا مىبريش با خويشتن . گفت : به زمين شام همى برمش تا از من جدا نباشد و نه من از وى . بحيرا گفت : آگاه باش يا با طالب كه اين بهترين همه خلق است به روى زمين ، برو او پيغامبر خداى است . و مرا هفتاد سال است تا پيغامبرى و دعوت او چشم همى داشتم شب و روز كه همى بر اين بترسم از جهودان و ترسايان ، نبايد كه اين را با تو ببينند و از تواش بربايند و ببرند . و لكن اين را نتوانند كشتن كه ما اندر كتب خوانده ايم كه او به زهر تباه شود كه اندر بزغاله كرده باشند و او بخورد ، و از پس آنكه خورده باشد سالى چند پديد آيد ، و خداى عزّ و جلّ قضا نكرد كشتن وى بدين زودى . و ليكن يا با طالب ، بود كه دستى يا پايى يا اندامى از آن وى تباه كنند ، اگر فرمان برى و نصيحتپذيرى اين را به مكّه باز فرستى . پس ابو بكر الصديق ابو طالب را گفت : يا با طالب ، اين را به مكّه باز فرست ، و مر خويشتن را از اين مخاطره برهان . پس ابو طالب پيغامبر را با غلامى از غلامان خويش به مكّه باز فرستاد . و ابو بكر الصديق بلال را نيز با پيغامبر عليه السلام به مكّه باز فرستاد . و گروهى گويند كه بو طالب خود باز گشت و اين سفر را دست باز داشت . و اين درستتر است . ]